|
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند شکست پشت من از داغ بی تو بودنها درون هاله ای از اشک مانده سرگردان دگر پرنده احساس مــن نمی خواند بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
خدایا دوستت دارم
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
مرا کسی نساخت خدا ساخت نه انچنان که کسی میخواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان اوبود که مرا ساخت انچنان که خودش خواست نه از من پرسید نه از ان من دیگرم. من یک گل بی صاحب بودم.مرا ازروح خوددران دمید وبرروی خاک وزیر افتاب تنها رهایم کرد....
ازکتاب هبوط استاد دکتر علی شریعتی
وقتی کوچک بودم پدر مثل چراغ یخچال بود. همه ی خانه ها یکی داشتند ولی هیچکس نمی دانست وقتی در بسته می شود او چه کار می کند. پدرم هر روز صبح خانه را ترک می کرد و همیشه شب از کنار دیگران بودن خوشحال به نظر می آمد. وقتی هیچ کس دیگر نمی توانست در شیشه ی خیارشور را باز کند او این کار را می کرد. او تنها فرد خانواده بود که نمی ترسید به تنها یی به زیر زمین برود. وقتی موقع اصلاح صورتش را زخم می کرد هیچکس او را نمی بوسید یا نگرانش نمی شد. همیشه وقتی باران می بارید سوار ماشین می شد و آن را تا جلوی در می آورد. هر وقت کسی مریض می شد او فرم بیمارستان را پر می کرد. او تله موشها را کار می گذاشت. او بوته های خاردار رز را هرس می کرد تا وقتی از در وارد می شوی به تو آسیبی نزنند. وقتی صاحب دوچرخه شدم حداقل هزار مایل کنارم دوید تا یاد گرفتم تعادلم را حفظ کنم. من از همه ی پدر ها می ترسیدم به جز پدر خودم. یکبار برایش چای درست کردم. فقط آب و شکر بود ولی او روی صندلی کوچکی نشست.خورد و گفت خوشمزه است. هروقت خاله بازی می کردم مامان عروسک ها کلی کار برای انجام دادن داشت. من هیچوقت نمی دانستم با بابای عروسک ها چکار کنم. بنابراین از طرف او می گفتم: "من دارم میرم سر کار" و می انداختمش زیر تخت. وقتی نه سالم بود یک روز صبح پدرم سر کار نرفت. او به بیمارستان رفت و روز بعد مرد... به اتاقم رفتم و زیر تختم دنبال بابای عروسکها گشتم. وقتی پیداش کردم خاکش را پاک کردم و روی تختم گذاشتمش. او هرگز هیچ کاری نکرد. نمی دانستم رفتنش اینقدر دردناک خواهد بود. هنوز هم نمی دانم چرا...
هرگز گمان مبر که خاطرات با تو بودن را فراموش میکنم.عمر میگذرانم. نی نی من باخاطرات تلخ وشیرین با توبودن شمار عمر میگذرانم. بااین خاطرات پرواز میکنم زندگی اغاز میکنم اهنگ ساز میکنم
با صداقت ابی درنگاه مهتابی
خلوص سلام مرا دریاب. من به توسلام میکنم تاصداقت رادریابی وباسلام وصداقتم سقف خانه ات رااسمان قرار دهی. انگاه منخورشید زرد صداقت را به تو هدیه میکنم. تازندگیت یک صداقت نورانی داشته باشد. |
About![]()
سلام به همگی.من رشتم ریاضیه ادم تنهایی هستم چون اخریم ویکی یه دونه. کتاب خوندنووو نقاشی کشیدنووو خیلی دوست دارم به همه عشق میورزم وهمه رو دوست دارم ادم کینه ای نیستم همیشه تو ذهنم سوالات بی جواب هست اهله سیاست هستم به شدت قدم هستم و هیچ حرفیو قبول نمیکنم اخلاقام زیادی پسرونس.این وبلاگو دوست دارم چون اولین وبلاگی بود که ساختم من رو این وبلاگ وقت کمتری میزارم.اگه نظر بدین دل گرم تر میشم اپ کنم چااااااکره همتونم هستمممم قربوووونتون 100سال نمیرم Archivesآذر 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 Links
زیبایه خفته
زمستونه |