تبليغاتX
ღ •*♥*•ღ ஜ.წ.پژواک.ღ •*♥*•ღ ஜ.წ

ღ •*♥*•ღ ஜ.წ.پژواک.ღ •*♥*•ღ ஜ.წ

من تو زندگیم موفق میشم چون میخوام پس میتونم

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

      بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد

+نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت4:7 PMتوسط هدی | |

خدایا دوستت دارم

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت3:40 PMتوسط هدی | |

داستان عاشقانه

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

ghalb-225x300.jpg

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت9:40 AMتوسط هدی | |

مرا کسی نساخت خدا ساخت نه انچنان که کسی میخواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان اوبود که مرا ساخت انچنان که خودش خواست نه از من پرسید نه از ان من دیگرم. من یک گل بی صاحب بودم.مرا ازروح خوددران دمید وبرروی خاک وزیر افتاب تنها رهایم کرد....

ازکتاب هبوط استاد دکتر علی شریعتی

shariati.BMP

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت9:2 PMتوسط هدی | |

وقتی کوچک بودم  پدر مثل چراغ یخچال بود. همه ی خانه ها یکی داشتند ولی هیچکس نمی دانست وقتی در بسته می شود او چه کار می کند.

پدرم هر روز صبح خانه را ترک می کرد و همیشه شب از کنار دیگران بودن خوشحال به نظر می آمد.

وقتی هیچ کس دیگر نمی توانست در شیشه ی  خیارشور را باز کند او این کار را می کرد.

او تنها فرد خانواده بود که نمی ترسید به تنها یی به زیر زمین برود.

وقتی موقع اصلاح صورتش را زخم می کرد هیچکس او را نمی بوسید یا نگرانش نمی شد.

همیشه وقتی باران می بارید سوار ماشین می شد و آن را تا جلوی در می آورد.

هر وقت کسی مریض می شد او فرم بیمارستان را پر می کرد.

او تله موشها را کار می گذاشت. او بوته های خاردار رز را هرس می کرد تا وقتی از در وارد می شوی به تو آسیبی نزنند.

وقتی صاحب دوچرخه شدم حداقل هزار مایل کنارم دوید تا یاد گرفتم تعادلم را حفظ کنم.

من از همه ی پدر ها می ترسیدم به جز پدر خودم.

یکبار برایش چای درست کردم. فقط آب و شکر بود ولی او روی  صندلی کوچکی نشست.خورد و گفت خوشمزه است.

هروقت خاله بازی می کردم مامان عروسک ها کلی کار برای انجام دادن داشت. من هیچوقت نمی دانستم با بابای عروسک ها چکار کنم. بنابراین از طرف او می گفتم: "من دارم میرم سر کار" و می انداختمش زیر تخت.

وقتی نه سالم بود یک روز صبح پدرم سر کار نرفت.

او به بیمارستان رفت و روز بعد مرد...

به اتاقم رفتم و زیر تختم دنبال بابای عروسکها گشتم. وقتی پیداش کردم خاکش را پاک کردم و روی تختم گذاشتمش.

او هرگز هیچ کاری نکرد. نمی دانستم رفتنش اینقدر دردناک خواهد بود. هنوز هم نمی دانم چرا...

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10ساعت6:51 PMتوسط هدی | |

 

هرگز گمان مبر

که خاطرات با تو بودن را فراموش میکنم.عمر میگذرانم.

نی نی من باخاطرات تلخ وشیرین با توبودن شمار عمر میگذرانم.

بااین خاطرات

پرواز میکنم

زندگی اغاز میکنم

اهنگ ساز میکنم

+نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت3:57 PMتوسط هدی | |

با صداقت ابی درنگاه مهتابی

خلوص سلام مرا دریاب.

من به توسلام میکنم تاصداقت رادریابی

وباسلام وصداقتم سقف خانه ات رااسمان قرار دهی.

انگاه منخورشید زرد صداقت را به تو هدیه میکنم.

تازندگیت یک صداقت نورانی داشته باشد.

+نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت10:50 PMتوسط هدی | |

نمی دانم تاچه زمانی این پیراهن مندرس بداقبالی تن مرا می پوشاند.

ای کاش تن پوش حقیرم وقلب صغیرم گلبرگی از گل های رازقی بود یا برگ سبزی از درخت خوشبختی.

ای کاش همای سعادت بربام خانه ی کوچکم می نشت وجغد شوم بد اقبالی بار سفر می بست و از بام خانه ام پرمی کشید.

ای کاش......

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16ساعت1:6 PMتوسط هدی | |

wallpaper%20ziba.jpg

2hi3y8z.jpg

wallpaper%20ziba%20%286%29.jpg

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت1:16 PMتوسط هدی | |

dm4rxi.jpg


 

4kbu34.jpg

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت4:42 PMتوسط هدی | |